همیشه باید باشد، چیزها و کسانی که لحظه هایمان را برایشان قربانی کنیم.
داغی و تب و تاب انتخابات باعث شد از خودمون و پارازیتهای روزانه ی فکریمون غافل بشیم، میدون داد به خیلی از آدما که توی این مدت خودشون رو اکسپرس کنند!! چه بسا الفبای سیاست رو هم نمیدونستند.
انتخابات و مناظره های نامزدها، روزهای پر از تعلیقی رو برای همه رقم زد:
آنقدر که از خواهر کوچکترم که هنوز به سن رای دادن هم نرسیده ،یک سخنور سیاسی ساخت.
مناظره ها،آشفتگی و استرس مرا در شب های امتحان دو چندان می کرد.
پ.ن:این پست ادامه دارد...

۱۶-۱۷سال پیش وقتی 5-6ساله ام بود...
وقتی که هنوز آرزوهای بزرگ نداشتم و...من بودم و کودکی ام...
تابستون،توی حیاط ،زیر سایه ی خنک درخت پرتقال،کنار گلهای رازقی و رزهای مخملی قرمز وصورتی و سفید و گلهای تاج خروسی...
خودم بودم و تمام حس کودکی ام... یه قالیچه ی کوچولو داشتم و یه جای دنج، کنج ِ حیاط،چادر سفید گل گلی ام رو می انداختم روی سر و عروسکم رو هم بغل میکردم و بشقاب و کاسه و قابلمه و گاز کوچولوی اسباب بازی ام رو میریختم توی سبد اسباب بازیهام و میرفتم توی حیاط؛ که زندگی ام رو شروع کنم... تمام وسایلای کوچولوی آشپزی رو میچیدم لب باغچه...و توی قابلمه ی کوچولوی پلاستیکی ام پر از برگ میکردم و یه کم آب هم میریختم روش و با یه قاشق قرمز کوچولو به هم میزدم؛که مثلا برای عروسکم که سرما خورده آش درست کنم...اگه یهو چشمم می افتاد به مورچه ای که روی آب ِپای درختها شناوره،زود برمیداشتمش و میگرفتم زیر آفتاب که خشک بشه وقتی راه می افتاد کلی ذوق میکردم که مورچه هه زنده شده،اینقدر با چشم دنبالش میکردم تا وقتی که بین درز یکی از کاشیهای کف حیاط میرفت و دیگه نمیتونستم ببینمش،گاهی وقتا خودم مورچه های بدبخت رو می انداختم توی آب که بعد ببرمشون زیر آفتاب، زنده بشند!! اینقدر مشغول می شدم که یادم می رفت عروسکم تنها شده و آش هم روی گاز گذاشتم!! مامان که هر از گاهی بهم سر میزد که دست از پا خطا نکنم! تا میدید زیر آفتاب ایستادم،دستم میگرفت و به زور منو میبرد داخل،اینقدر جیغ و گریه سر میدادم که بچه ام تنهاستتت!غذام روی گازه!...مامان میرفت و تمام وسایلام میریخت توی سبدم و برام می آورد...بعد ضبط رو روشن میکرد که شعرای جدیدی رو که یاد گرفتم،بخونم و ضبط کنه...کسل کننده ترین کار همین بود...هیچ وقت صدای خودم رو دوست نداشتم وقتی که ضبط میشد...ولی امروز همون نوار کاستا که تمام شعرای بچگی ام ودوره ی آمادگی ام روش ضبط شده بود...رو گذاشتم و اشک میریختم و... مامان صدای گریه ها و خنده های دوران نوزادی ام و اولین مامان و بابا گفتن هام رو ضبط کرده...اشک میریختم و با صدای کودکی ام زمزمه میکردم... وسط چندتا از شعرا با بغض میگم این دیگه آخریشه ها!بعدش میرم توی حیاط بازی میکنمااا و صدای مامان که هی هیس هیس میکنه که ساکت باشم و بقیه ی شعرم رو بخونم ...
بابا تمام اولین هام رو توی دفترچه ای نوشته...اولین باری که بدون کمک چرخ؛ دوچرخه سواری کردم و...تاریخ بیرون اومدن و افتادن اولین دندون شیری و...
و انگار همه چیز دوباره زنده میشه...
و لی این روزا اصلا نه من مامان و بابام رو درک میکنم نه اونا...یک هفته است بین من و اونا سکوته،برام سخته،غیر قابل تحمله این حالت؛سکوت تلخیه؛توی این دو روز تعطیلی هم از اتاقم نرفتم بیرون؛وندیدمشون فقط صداشون رو میشنوم ،فقط در مواقع ضروری !و موقعی که گرسنه میشم البته در صورتیکه خواب باشند از اتاقم میرم بیرون...
می دونم که دلشون برام تنگ شده (آیا؟؟؟)٬خونمون خیلی ساکت شده٬انگار همه ی صداها مال منه!
چند روزه دارم فکر می کنم در آینده گان!چه رفتاری با بچه ام خواهم داشت؟!!
نکته ی علمی- تربیتی: لقمان میگه:تربیت فرزندان از 20سال قبل از تولد شروع میشه؛از زمانی که پدر و مادر در سن 5و6 سالگی هستند!!
نکته تخیلی: یعنی الان حدودا 17 ساله بچه ی نداشته ام رو دارم تربیت میکنم.چه شود!!
نکته ی بدآموزی-فرهنگی!:این چند روز هم حواسم به درس نبوده...با این روند عمرا این ترم آخرم باشه
البته بی مطالعه هم نبودم!!!کتاب نازلی:منیرو روانی پور رو خوندم...که خیلی خوشم اومد مخصوصا داستان رعنا که باید مفصلا در موردش صحبت کنم.![]()
پ.ن:بد آموزی از اون جهت که به جای درس داستان خوندم!
نکته ی تکنولوژیایی-غیرفرهنگی!: اگه این اینترنت و کامپیوتر نبود تا حالا ده بار رفته بودم دست بوسی٬
خیلی خلآ پر کن شده![]()
سبک شدم...
زنده گی
زنده گی شوخی نیست
جدی بگیرش
کاری که فی المثل یکی سنجاب می کند
بی این که از بیرون و آن سو تَرَک انتظاری داشته باشد.
تو را جز زیستن کاری نخواهد بود.
زنده گی شوخی نیست
جدی بگیرش
اما بدان اندازه جدی که
تکیه کرده به دیوار فی المثل؛دست بسته
یا با جامه ی سفید و عینکی بزرگ در آزمایشگاهی
بمیری تا دیگر آدمیان بزیند،
آدمیانی که حتی چهره شان را ندیده ای؛
و بمیری در آن حال
که می دانی
هیچ چیز زیباتر،هیچ چیز واقعی تر از زنده گی نیست.
جدیش میگیری
اما بدان اندازه جدی
که به هفتاد ساله گی فی المثل،زیتون بُنی چند نشا کنی
نه بدین نیت که برای فرزندانت بماند
بل بدان جهت که در عین وحشت از مردن به مرگ باور نداری
بل بدان جهت که در ترازو کفه ی زنده گی سنگین تر است.
"ناظم حکمت: ترجمه احمد شاملو"
پ.ن: این پست هنوز کامل نیست!