"هیچ چیز از آن ِ انسان نیست،
هرگز
نی قدرتش،
نی ضعفش،
و نی دلش حتی
و آن دم که دست...
و آن دم که دست...
اه،لعنتی!...
وآن دم که دست به آغوش می گشاید،
سایه اش سایه ی صلیبی ست...
وآن دم که می پندارد خوشبختی اش را
در آغوش فشرده است،
آن را له می کند.
زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است...
هیچ عشقی را...
هیچ عشقی را سرانجام خوش نیست..."
از کتاب "داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد" نویسنده: ماتئی ویسنی یک
این کتاب رو دو سال پیش خریدم وخوندم(خیلی دوسش دارم)،یه داستان نمادین٬ هربار که می خونم باز هم لذت می برم...
اگه نخوندید حتما بخونید
.
پ.ن: دلم گرفته...دیروز...ابر سفید/حافظیه/آرامگاه سعدی/حوض آرزوها...این دفعه دیگه سکه نینداختم توی حوض آرزوها، از لجم تُف انداختم![]()
و دیگر هیچ!!!![]()