تبليغاتX
...ناگهان تُرد می شوم
خوب می دانی که حقیقت من در چشمانم فریاد می زند!

آنقدر که می ترسم چشمانم را در چشمی بدوزم٬انگار همه غیب گو می شوند.

کاش آنروز که عاقل مرد ٬نامم را از چشمانم! خوانده بود٬خودش می گفت که از چشمانم و... نامم را خوانده! کاش به سخره نمی گرفتمش!کاش سماجت می کردم...شاید می توانست چیزهای دیگری را هم بگوید!! از حقیقتِ تو...

پ.ن:هوا شدیدا اردیبهشتیه!

پ.ن:رضا امیرخانی در کتاب"منِ او": عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه،حکماً عاشقه،نفسش هم تبرکه...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت توسط |

امروز باران می بارید...

چشمانم را می بندم؛ می بینمت،

انگار که زیر پلکم ایستاده ای!

چشمانم را باز می کنم؛ باران می بارد...

چشمانم را می بندم؛تو را می بینم...

تند تند چشمانم را باز و بسته می کنم ؛انگار که زیر باران ایستاده ای!

پ.ن:وقتی باران می بارد...دلم عجیب حادثه خیز می شود!

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت توسط |

 

                                      آدمی را ٬آدمییت کشته است!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت توسط |

برای تو و خویش

چشمانی آرزو میکنم

که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمات مان ببیند

گوشی

که صداها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

برای تو وخویش٬روحی

که این همه را

در خود گیرد وبپذیرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم.     "مارگوت بیکل"

 

پ.ن:گریه

شاید دلتنگم...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت توسط |

حرفها را باید نوشت، تحممل بیش از این ماندنشان بر صفحه ی دل نیست!

پ.ن: گرچه وقتی پای نداشتن تحمل وسط کشیده میشه شدیدا بار منفی متصور میشه،اما من منظورم هم مثبته هم منفی! شاید هم بیشتر مثبت!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت توسط |

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

پ.ن:فعلا اینو از حضرت حافظ داشته باشید! خودم خیلی حرفا دارم!

*امیدوارم سال خوب و پر از آرامشی داشته باشید*

برای من که خیلی خوب شروع شد

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت توسط |