تبليغاتX
...ناگهان تُرد می شوم

به دلیل متواری نشدن اهداف متعالیم نمیتونم متوالی بنویسم و...

تا یه مدت... شاید دور... شاید نزدیک...هر از گاهی سَر خواهم زد

پ.ن:مینوشتم...مینویسم..و خواهم نوشت که فراموش نکنم احساساتم..دلنگرانیهایم وترشحات ذهنیم چه بود و چه شده و چه خواهد شد......

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت توسط |

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت:

((آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو))

گفتم:(( ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم))

گفت:(( آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو))

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم:(( ای دل چه مه‌ است این؟)) دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم:(( این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است؟))

گفت: این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو ))

گفتم :این چیست بگو ؟زیر و زبر خواهم شد))

گفت:(( می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو ))

گفتم:(( ای دل پدری کن نه که این وصف خداست؟))

گفت :((این هست ولی جان پدر هیچ مگو))

پ.ن:شعر های دوست داشتنی از دیوان شمس اینقدر زیاده که نمی دونستم کدوم انتخاب کنم...

پ.ن:دلتنگم و گریزان از خودم!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت توسط |

وقتی پاییز می آید...

تو

 عاشق و........

وقتی پاییز می آید... من پاییز می شوم که تو ....

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت توسط |

**یک نمونه غیر متعارف از زبان، ولی نه چندان نامأنوس...

 

 استاد: عشق را صرف کن!

شاگرد: لِیلیدم، لِیلیدم، لِیلیدم!

 

  پ. ن:** یکی از پُستها و نوشته هایِ آقای مهدی ساعتچی در فراسوی زبانِ سابق

پ.ن:این پست رو خیلی دوست داشتم.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت توسط |