یه چیزهایی باید گفت برای خالی شدن؛ اما چطوری؟!
یه چیزهایی باید گفت، اما کجا؟!
یه چیزهایی باید گفت؛ اما برای کی؟!
خیلی چیزا؛ خیلی چیزا ؛خیلی چیزا ؛خیلی چیزا.......
اینطور مواقع از هرچه، self control,selfmanagement و فیدبکِ مثبت و منفی در منفیه! و... حالم بهم میخوره
وقتی به تو فکر میکنم ؛ تمام سلولهای خاکستری مغزم، بنفش میشود!!!
با اینکه به فال و... اعتقادی ندارم؛ ولی شدیدآ برام مهیجه!!![]()
.
.
.
!This Much
جنب وجوش و تکاپوی مردم رو دم ِ غروب قبل از افطار خیلی دوست دارم؛
دلم میخواد بایستم یه جایی نگاهشون کنم....وقتی با کلی خرید بر میگردند خونه برای افطار...
-حس زندگی بهم دست میده...![]()
این حس رو شبِ قبل از تحویل سال نو، هم دارم.
پ ن:-------------------------
دنیا را دست انداخته ایم.
یادم نیست....لبخند میزدی؟ چشمانت به تنهایی لبخند بود و نیازی به جنبش لبانت نبود....
پ ن:با خودت هستم....مرا می شنوی؟
پ ن:دنیا خیلی کوچکه اینقدر کوچک که وقتی دستامو باز کردم و دور خودم چرخیدم.....چرخیدم...
پ ن:کوچکی دنیا ربطی به چرخیدنم نداشت!
پ ن: میچرخم ...می ایستم ...و تو را روبروی خود می بینم...
این حیوان ناطق بعضی وقتا جَو زده میشه و حرفای کاغذیش رو (سکرتهارو اونایی که اگه روی کاغذ نوشته بشه"ممکنه"کاغذ آتیش بگیره"ا لبته بخاطر خود حیوان ناطق!) برای یه حیوان ناطق دیگه تعریف میکنه! !
اونوقته که حیوان ناطق اول! پشیمون میشه و دلش میخواد یا برگرده به عقب (گذشته) همون لحظه ای که حرف زده بوده، لالمونی بگیره و...یا اون حیوان ناطق شنونده آلزایمر بگیره!(که این یکی دور از حیوان ناطقییَته)!!متوجه شدید؟!![]()
پ ن: تنها چیز با ارزشی که داریم برا لحظه لحظه هامون همین ذهنمونه که با همه "سازی" میشه توش رقصید!!
پ ن:چه راحت همه ی حرفهای کاغذی ام را به تو گفتم!
پ ن:حالا اگه پرینت ذهن ها گرفته یا خونده یا با چشم مسلح وغیر مسلح دیده میشد چه بلوا وآشوبهایی که تو این دنیا به پا نمیشد!!
چه مهیج ودلهره انگیزناااک
می خوام یه کتاب خوب معرفی کنم،شاید این یه مقدمه ی با ربط و بی ربط بود!!......................................
ما یک خانه ی معمولی داریم، با دیوارهای شفاف، تا چهار نفر ساکنان ِ آن هیچگاه نتوانند خود را از چشم ِ دیگری پنهان کنند. به این ترتیب تنهایی مغلوب می شود، زیرا چنان که همه میدانند بدی در تنهایی خفته است.
در آن خانه بوئینه هست که بیست سال از من بیشتر دارد، مردی است قوی وباهوش که با دئیردر،که من از او زاده شده ام،جفت شده است. دئیردر هم مسن است. هنوز در چشم هایش پرتوی از بدبختی دارد که جزئیاتش را فراموش کرده ولی سنگینی بارش را حفظ کرده است.چهارمی میرا است؛ او هم از دئیردر زاده شده است.
اگر قرار باشد از گذشته ام حرف بزنم، که حتمآ این کار را خواهم کرد،با اینکه اجازه ی آن را به من نداده اند-بدون شک نخواهم توانست در هر جمله ام از او نام نبرم،...از میرا میترسم،نمدانم چرا.
برای امروز همین کافی است......
این قسمتِ تقریبآ ابتدایی کتاب میرا(کریستوفر فرانک)با ترجمه ی لیلی گلستان یه داستان کوتاه ِ پر از تعلیق ِ پست مدرن که یه جامعه ی پارانوئیدی(بدبین) که این بدبینی از جانب دولت به مردمه رو ترسیم میکنه و مردم هیچ حریم شخصی برای دیدگاه یا حتی مسائل جنسی (انتخاب شریک جنسی )ومرگ و....ندارند و.....
یه نکته ی جالب: یه جاهایی از این کتاب سفید میشه گاهی چند کلمه یا خط یا پاراگراف یا یه جایی 2صفحه !! که شاید فکر کنید اشکال چاپیه!و چاپ نشده؛ که در واقع این قسمتهایی هست که راوی به خاطر کنترل شدید امنیتی جرات بیان و تعریف کردنش نداشته!
عمرآ اگه اینو خودتون متوجه می شدید!![]()
خیلی کتاب جالبیه؛از اونایی که حتما باید قبل از مرگ خوند!!
سلام
چه قدر طول کشید...راستی! نرفته بودم خود سازی (مثلآ)!...
از 4-5 روز پیش هی دارم مینویسم که بیام اینجا بگم،اما خوب نمیاد چیزی.خیلی چیزا نوشتم و پاره کردم:از هندونه فروشی که خودکشی کرد!...از درسام ،از کتابایی که خوندم و می خواستم پیشنهاد بدم...از خودم...دلتنگیهام...از اینکه دلم براتون تنگ شده و....ولی هی پاره کردم از اینکه 17 روز پیش دوباره تاریخ منو ثبت کرد!...خیلی سخته بعد از مدتها نوشتن!کلی دلم گرفت از وبلاگایی که دوسشون داشتم وغیب شدند!یا دیگه آپ نشدند.چرا؟
چه قدر آخر ترما...موقع امتحانات...ترم تابستون دوست داشتنیه برام!یه حس خوب یه دلتنگی عجیب..وای حتی کتابایی(غیر درسی!!!) که دوست نداریم دوست داشتنی میشن!(ربطش به اینه که من چند روز دیگه امتحان دارم!)
پ ن: دوستت دارم...نه به اندازه ی خدا! بلکه به اندازه ی خودت! با من موازی نباش...
پ ن :آشفتگی ام زنده است،آنرا در پستوی ذهنت نگهدار.شاید بیدار شود و بخواهد با تو همبازی شود...اصلا مرا به یاد می آوری؟!