وا
ژه ها دلتنگِ من و من دلتنگِ تو و بی تو من خاموشم.بند1:
خیلی حرفا باید می زدم که تاریخ انقضاشون گذشته!والان ذهنم آشفته است؛تمام دلتنگیها دارن هجوم می یارن.«در آغوش آسمان دلتنگی هایم را فریاد می زنم و با وا
ژه هایم ابرهای سفید را بارور می سازم»بند2:
تغییراتم خیلی محسوس شده،اینقدر که ترکیده شدن سلولهای مغزمو حس میکنم!توانایی رد مسایل رو ندارم و بدون اینکه گرهی از افکارم باز بشه حریصانه همه چیز رو باور می کنم.«رسالتم به من می گوید باید پوچ ها را خالی کنم!!خالی از نیستی؛و من آگاهانه باید پر شوم از تلقین!!»بند3:
در برابر طبیعت چه قدر رام هستم!« یه حس ِ سکون ... و این حس اعتباریه !وقتی حسش میکنی که نزدیکش باشی!»بند4:
چه قدر خوبه که همه چیز روی حساب و کتابه چند روز پیشااااااااااا بود که آرزو کردم کاش زمین دهن باز کنه و منو ببلعه! خوب که نبلعید»بند5:
این جامعه ی مَجازی با تمام طغیاناش چه قدر ساکته!«من در اینجا دارم با شما رشد می کنم پس تنهام نذارید»بند6:
وجدان های منجمد،شکم های متفکر و مغزهای گرسنه!«چه قدر زود به بلوغ میرسند»بند7:
عرف چه زیرکانه ما را به جهالت می کشاند «تازه به این حقیقت پی بردم!»(در این مورد بیشتر صحبت کنیم)بند8:
پشت تمام این آشفتگیها ایستاده ای و چه مظلومانه مرا نظاره میکنی و من چه گستاخانه به وقت دلتنگی به وجودت چنگ می زنم،نفسهایت پشت تمام واژه هایم گره خورده اند.«ما به اعتبار واژه ها نفس می کشیم یا واژه ها به اعتبار ما؟؟؟؟»پ ن :
من حرفام رو اینجا می زنم که هم خالی شوم از آشفتگی هم اینکه یادم نره که چی فکر می کردم و چه خواهم شد.