تبليغاتX
...ناگهان تُرد می شوم

 

چرا همیشه ترس ِ دخالت کردن در مسایل ِ ماورایی وفرا زمینی داریم؟

چرا نباید به اول ِ اول فکر کرد؟

چرا باید برای افکارمون سقف پرواز قائل بشیم؟

چرا  همیشه ترس از مطرود شدن داریم؟طرد شدن از زمین وزندگی!

و فوبیای طرد شدگی همیشه با ماست.

وبه خاطر همین ترس ِ ذاتی نا خوداگاه حرفهایی می زنیم(و حرفهایی زده شده)

 که خودمان هم به آن اعتقادی نداریم...

چرا نمی شه بر این ترس غلبه کرد؟

هیچگاه این معادله ها در ذهنم حل نخواهد شد.

مثل همیشه به این نقطه می رسم که نباید بهش فکر کنم !!

واینطوری حتمآ یه انسان کامل خواهم شد!!!

و اینا که گفتم هیچ ربطی به این شعر از "احمد شاملو" نداره !

 که مکالمه ای هست بین ِ زمین و انسان که خوندنش حتی دوباره و

 سه باره! خالی از لطف نیست.

 

احمد شاملو:

 

پس آنگاه زمین به سخن درآمد

و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود

 

پشیمان از کرد وکار خویش

و زمینِ به سخن درآمده  با او چنین می گفت:

 

- به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوان تو،

و برگ های نازکِ تَره که قاتِق نان کنی .

 

انسان گفت: می دانم.

پس زمین گفت: به هر گونه صدا با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد،

 

و با جوشیدن چشمه ها از سنگ ، و با ریزش ِ آبشاران؛ و با فرو غلتیدن ِ

بهمنان از کوه؛

 

آنگاه که بی خبرت می یافتم ،و به کوس ِ تُندر و ترقه ی توفان.

انسان گفت: می دانم می دانم،

 

 اما چگونه می توانستم رازِ پیام ِ تو را دریابم؟

پس زمین با او،با انسان، چنین گفت:

 

- نه خود این سهل بود، که پیام گزاران نیز اندک نبودند.

تو می دانستی که من ات به پرستنده گی عاشقم.

 

نیز نه به گونه ی عاشقی بخت یار،

که زر خریده وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش.

 

که تو را چندان دوست می داشتم که

 چون دست بر من می گشودی تن و جانم به هزار

 

 نغمه ی خویش جواب گوی ِ تو می شد.

همچون نو عروسی در رخت ِ زفاف، که ناله های تن آزردگی اش

 

 به ترانه ی کشف و کام یاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه

 را به زیر وبَمی دلپذیردیگر گونه جوابی گوید.

 

-آی چه عروسی،که هر بار سر به مهر و

 بسترِ تو در آمد!(چنین می گفت زمین.)

 

در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیاب ات نکردم؟

کجا به دستان ِ خشونت باری که انتظار ِ سوزان ِ نوازش ِ حاصل خیزش

 

 با من است گاو آهن در من نهادی که خرمنی پُربار پاداش ات ندادم؟

انسان دیگر باره گفت:- راز ِ پیام ات را اما چگونه می توانستم دریابم ؟

 

-         می دانستی که من ات عاشقانه دوست می دارم

 (زمین به پاسخ ِ او گفت.)می دانستی.

 

و تو را من پیغام کردم از پس ِ پیغام به هزارآوا،

که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می رسد.

 

پیغام ات کردم از پس ِ پیغام که مقام توجایگاه ِ بندگان نیست،

که در این گستره شهریاری تو؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت توسط |

 

وقتی ذهنم خسته است:

 

اگه نت های موسیقی نبودند ؛ به سختی افکارم به چرخش در میآمدند!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت توسط |

 

*کمتر از ذرّه نه ای پَست مشو مهر بورز

 

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 

کمتر از ذرّه نه ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 

کمتر از ذرّه نه ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 

کمتر از ذرّه نه ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 

کمتر از ذرّه نه ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 

کمتر از ذرّه نه ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 

کمتر از ذرّه نه ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 

 

* :شهریار

*:حافظ

 

پ ن: سِکسِکه : مهر بورز مهر بورز مهربورز مهر بورز مهر بور.............

 


 

این روزا بد جوری

 دلم برای خودم تنگ میشه

 برای تو  هم همین طور؛

.

 راستی! گفتی وجود داری؟!

.

.

دلم بوی بارون می خواد

.بوی خاکِ بارون خورده

.

تمام واژه هایم از گرما

تبخیر می شوند

و تو نیستی که خشکسالیِ

 ذهنم را تماشا کنی

.

راستی!  گفتی وجود داری؟!

.

امروز آشفتگی ام را جشن گرفتم

بدون حضورِ خودم !

و بدون حضورِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِ ِ تو

ولی یادم نیست

که گفتی ....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت توسط |

 

هر چه پُرتًَََََََرمیشوم پوچ تر می نمایانم!!

 

و

 

هر چه پوچ تر می شوم پُر تًر می نمایانم!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت توسط |