در انتظار سکوت خواهم ماند تا آنجا که بتوانم تا آنجا که پنجره ها باز باشند.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت توسط
|
پروردگارا!
اگر مرا بلند کنی، کیست که مرا پست سازد؟
و گرم پست کنی، کیست آن کس که مرا بلند گرداند؟
و اگر؛ گرامیم داری، کیست تا خوارم کند؟
و اگرخوارم نمایی، کیست آن کس تا گرامیم گرداند؟
(صحیفه ی سجادیه)
+
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت توسط
|
دل من خسته و تنها
توی این سکوت وسرما
مثل یه ستاره می شه
با خودش غریبه می شه
مثل یه قطره ی تنها
که نشسته روی ابرا
نمی خواد پایین بیفته
گم بشه تو دل دریا
دل من مثل یه ماهی
از تنگ بلور فراری
حالا کاش داشت یه جایی
تا بشه اون یادگاری
برای هرکی که تنهاست
این سکوت واسش معماست
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت توسط
|
کجاست جای تو
در جمله ی زمان
که هنوز....
که پیش از این؟
که هم اکنون؟
که بعد از این؟
که هنوز؟
و با چه قید بگویم که:
دوستت دارم؟
که تا ابد؟
که همیشه؟
که جاودان؟
که هنوز؟
شعر: (محمد سعید میرزایی)
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت توسط
|
تا سکوت سبز تو
آرام آرام
می گشایم بال
؛
برای رفتن
تا اوج خیال
وقت پرواز است
ولی حالا
ندارم قصد پرواز
مرا تا اوج تنهایی
ببر با خود
ببر با خود....
سکوت تلخ تو
در این لحظه
بی جاست
چون که حالاهست
لحظه ی دیدار.
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت توسط
|
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به، که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
(فروغ فرخزاد)
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت توسط
|
خدای مهربون و قشنگم به من کمک کن سبک بشم به سبکی یه پر، به سبکی یه صدا، به سبکی یه نسیم خنک.
همه می گن
قصه ی توخیالیه
مثل حباب تو خالیه
به من میگن:
فکر می کنی که
قصه هات رویائیه؟
مثل بال پروانه های آبیه؟
من هم می گم:
کی گفته که
قصه ی من رویائیه؟!
مثل بال پروانه های آبیه؟!
قصه ی من خدائیه
از آسمون خیالی فراریه.
قصه ی من چشم نداره،
قصه ی من نگاه داره.
قصه ی من لب نداره،
اما بدونید صدا داره
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت توسط
|
نطفه ی کوچک به دو نیم شد و دو قلوها شکل گرفتند؛هفته ها گذشت و دوقلو ها رشد می کردند،زمان می گذشت و اگاهی و درکشان از محیطی که در آن بودند نیزرشد می کرد. با ذوق و شادی می خندیدند و شگفت زده از هم می پرسیدند:آیا این جالب نیست که ما به وجود آمده ایم؟آیا زنده بودن ما یک اتفاق عظیم و مهم نیست؟ دو قلو ها دنیایشان را در کنار هم سیاحت می کردند،وقتی که ریسمان جفت را که به بدن مادرشان متصل بود و به آنها زندگی می داد،یافتند،با شگفتی می گفتند:"عشق مادر ما چقدر جالب است!چطور زندگیش را با ما شریک شده است"
هفته ها به ماهها تبدیل می شد؛دو قلو ها به خوبی متوجه تغییر خود بودند.اولی پرسید:"معنی این تغییرو تحول چیست؟ دومی پاسخ داد:این به آن معناست که اقامت ما در این دنیا رو به پایان است" اولی گفت: اما من نمی خواهم بروم،من می خواهم برای همیشه اینجا بمانم.دومی گفت:ما انتخا بی نداریم،تو چه می دانی؟شاید زندگی دیگری بعد از تولد وجود داشته باشد"اولی پاسخ داد: تواز کجا می دانی که آنجا چطور جایی است؟ما بند جفت را از دست خواهیم داد،بدون آن چطور زندگی ممکن است؟از این گذشته کجاست کسی که برای ما از زندگی بعد ازتولد بگوید.آه، نه!این پایان زندگی است.شاید بعد از آن به کل مادری وجود نداشته باشد.
دیگری در جواب او با اعتراض گفت:اما باید وجود داشته باشد،اگر غیر از این باشد ما برای چه اینجا هستیم؟اصلا چرا زنده ایم؟
اولی گفت:آیا تو تا به حال مادرمان را دیده ای؟ شاید او تنها در ذهن ما زندگی می کند،شاید ما خودمان او را ساخته ایم تا احساس خوبی از زندگی داشته باشیم.
با این حساب روزهای آخرزندگی در رحم مادر پر از سوالهای مبهم و ترس شد.......
بالاخره لحظه ی تولد فرا رسید. دو قلوها هنگام عبور از دنیای خودشان چشمها را باز کردند و از شادی گریه سردادند،از شادی آنچه که می دیدند. آنچه فراتر از رویاهایشان بود***** منبع:روزنامه ي الكترونيكي روزانه(مبين)
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت توسط
|
اون موقعها مي خونديم:
گنجشکک اشی مشی
لب بوم ما نشین
بارون میاد خیس میشی
برف میاد گلوله میشی
و......
ولی حالا من می خوام
اینطوری بخونم:
گنجشکک اشی مشی
خواهش میکنم
لب بوم ما بشین
لب بوم ما بشین
دعا کنیم:
بارون بیاد؛ خیس
بشیم
بیا با هم خیس بشیم
بیا با هم گریه کنیم
شاید یه کم،خالی بشیم
از غصه ها جدا بشیم
تو آسمون رها بشیم
یعنی میشه جدا نشیم؟
اصلا دیگه فنا نشیم؟
مثل خود خدا بشیم؟
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت توسط
|